‹ تکرار'>تکرار یک تکرار ›
#تکرار_یک_تکرار
- چشمهایش را بست از زیر پلکهای سنگین کلفتش قطرات اشک سرازیر شد، بند دلم پاره شد ترسیدم باز حمله قلبی دیگری رخ بدهد بخاطر همین زمزمهکنان گفتم : « باشه » مادرم چشمهایش را باز کرد گفت : «قول؟» پدرعمامهی سفیدش را از سرش در آوردگذاشت روی میز سفیدغذاخوری گفت : «اصلا وصلهی تن ما نیست ، توعمرش یه بارم چادر سرش نکرده.» داشت میرفت سمت مادرم که با حرف برادرم برگشت برادرم دکمهی یقهاش را سفت بست ، انگشت کوچکش را بردسمت حلقومش تا راه نفسی باز کند به سختی گفت : «تاحالامسجد رفته؟»خواهرم زد تو صورتش گفت : «وای آبروی من تو مدرسه میره وای نه.» گریه کرد.
زبانم سنگ شده بود،بدنم گُر گرفته بودم قلبم نمیزد، به سختی زبانم را تکان دادم گفتم :«باش! همان دختری که شما میگوید.» دو سال نامزد بودیم بعد رفتیم زیر یک سقف با همان دختری که برایم انتخاب کرده بودند،روزهای اول که میخواستم ببوسمش چندشم میشد،چندباری
در رفتم اما کی باید فرار میکردم؟!
روز زن وقتی میخواستم کادو بخرم به نیت اوی خودم میخریدم،وقتی به موسیقی گوش میدادم چشمهایم تر،صورتم قرمز، سالها در بدنم به نیت دو نفر زندگی کردم خودم و او.هر چه او دوست داشت میخریدم و میخوردم میپوشیدم.
اسم دخترم را هم اسم او گذاشتم منیژه، روزهای اول وقتی صدایش میکردم قلبم میلرزید کم کم عادی شد حتی یادم رفت که کسی دیگری را قبلاً دوست دارم، موهایم سفید شده ولی علاقهمند نشدم به زنی که پدر و مادرم انتخاب کرده بودند، بیشتر به او عادت کردم، اوی خودم هم فراموش تا وقتی که منیژه با گریه سر من داد کشید که من میخواهم با همان پسری ازدواج کنم که دوسش دارم.
پسرک نه در شأن ما بود نه در شأن خودش دستهایم را بردم بالا و زدم در گوشش صدایش وقتی در دالان گوشم پیچید تازه یاد اوی خودم افتادم انگار بازتاب این صدا قفل دلم را باز کرد.
قلبم را بعد سی سال دوباره تپید یاد چشمهای قهوهی او افتادم که داخلش پنجره پنجره بود
هر وقت میدیدمش تا ساعتها محو و غرق چشمهایش میشدم با انگشتهای بلند و کشیده لاک زدهاش میزد به نوک دماغم میگفت؛« کجایی؟»میگفتم؛«داخل چشات»باهم میخندیدیم روی زانوهایم میخوابید،خودم را در لای موهای مشکیاش گم میکردم و آرام دست به ابروهای کمانش که قلب و روحم نشانه گرفته بود میکشیدم.
صدایی آمد«جناب نوبت امضای شماست.» نگاهی به منیژه کردم حالت تنفر را درچشمهایش میدیدم دست پسری که دوست ندارد را گرفته داردحلقه در دستهایش میکند.
عقدنامه را امضا کردم بهعنوان پدر مهربان سنگدل که نگران آیندهی دخترش است
- ابوالفضل گلستانی
ما اینجایم
فقط برای تو ...ما را در سایت فقط برای تو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 48